بغض هــــــایِ گـــــره خورده بر جـــــــانم...

کم کم دلم از اين و از آن سير ميشود /
با چشم مهربان تو تسخير ميشود /
اين خوابها که همسفر هر شب من است /
يک روز مو به مو همه تعبير ميشود /
فرصت گذشت وقت زيادي نمانده است /
تعجيل کن عزيز دلم دير ميشود.....
هر شب که انتظار فرج ميبرم به روز/ شرمندهام که بي تو نفس ميکشم هنوز
دلم گرفته بود، حافظ چشمانت برایم فالی گرفت، باز هم خودم را دیدم با دلی تنها
با یغضی ترک خورده در انتظارِ شکست
با دستی لرزانُ کوله ای پُراز گناه
به رسمِ عاشقی دلنوشته میشوم
به رسمِ بوی یاس شاعـــــــر
بیا و از قالی دلم
قناری هایِ قفس را
رها کـــن
بیا و حبّه ای قند
از محبتت
بر من بچشان
ببین! :
هرچند شاهزادۀ دلم اسیر کسی نشد
هرچند این چشم ها برای کسی تر نشد
هرچند غنچه لبخندم از صبح تا غروب
جز تــــــــــو برای کــــسی وا نشد
هرچند امواجِ حسِ من است روزها
جز در دعای نـــــدبه محیا نشد
هرچند این قلمِ ســــــراپا دروغ
یک غزل ناب تو را مهمان نشد
هرچند چهار ماه حسّ و دلم
جز "او" که رفت خرامان نشد
دستم بگیرُ سر بـــــــــه زانویت
آقایِ من سوختم، ولی نشد...
امشب به یادِ دو سالِ قبل گرفته ام
وقتی که رفت "دلم " رامم نشد
بیستُ یکم شبِ مرگم شود که من
مشتاقمُ به خواب هم دیدارمان نشد
مادربزرگ که رفت بیمارِ شمع او
این روحُ جسمُ زندگی بالم نشد
پروانه تا به کی ز بندِ تار ماند؟
لعنت به بی تو بودنم، وقت رفتنم نشد؟
میمانمُ
میسوزمُ
میگریمُ
میخوانمش باز، ولی...
شبهای احیا برایِ من "حی" نشد
بگـــــــــــــــــــــو!
مــــــــــــ ر گــــــــــــــ ،
بی مادر بزرگـــــــــــــ
بی دست هایِ خفته در زمین!
حتی میانِ چشم هــــــــای گــــــــرگـــ
ســــــــهم من نشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن: شبِ بیستُ یکم دومین سالگــــردِ رفتنِ مادربزرگـــــــــــ .....
پ.ن2: چند ماهی بود دلـــــــ ــی برای نوشتن نبود....بهانه ام تو بودی که رفتی مـــــادربزرگـــ...
فـــــقط میخوام شبِ احیا از دلتنگی ها...گلایه کنم...از این زمانه نامـــــرد که خودشو مـــرد جعل کرده...
م مـــــــــثلِ مرگـــــــــ مثلِ مادربزرگــــــــــــ مثلِ من، مـــــــثلِ .....!
نه! تو دیگــر مثلِ من و مادربزرگ نیستی...