اين جريان نيز بر شدت عداوت دستگاه خلافت افزود، و خليفه دوم براى جبران حيثيت به باد رفته خودشان تصميم گرفت نبش قبر نموده، و پيكر فاطمه را بيرون آورده، و مراسم نماز و غيره از طريق خليفه انجام گردد، ولى اميرالمؤمنين فرمود: به خدا سوگند در اين صورت زمين را با خون شما سيراب مى كنم... و آنان يقين كردند كه على عليه السلام در اين موضوع تحمل نخواهد كرد... و لذا با بى آبرويى به عقب نشسته و توطئه خطرناكى را پى ريزى كردند 

ابوبكر و عمر در يك جلسه فوق محرمانه، خالد بن وليد را احضار نمودند و به او گفتند 

خالد! امنيت دستگاه خلافت ايجاب مى كند كه كار بسيار بزرگى را به تو واگذار كند، ولى دقت كن كه آن را با هوشيارى كامل انجام دهى 

خالد بن وليد: شما هر چه فرمان دهيد، اطاعت مى كنم، اگر چه كشتن على باشد!!عمر: نظر ما جز اين نيست 

خالد: چه موقع دوست دارى اين فرمان شما اجرا گردد؟  

ابوبكر: هنگام نماز صبح به نماز بيا، و در كنار او قرار گير و چون سلام نماز را گفتم، مأموريت خود را هر چه سريعتر انجام ده 

در اين هنگام اسماء بنت عميس كه همسر ابوبكر بود، و سخنان آنان را از پشت پرده گوش مى كرد به كنيزش گفت: برو به خانه على عليه السلام و اين آيه را بخوان كه 

'ان الملاء يأتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين' يعنى اين جمعيت براى كشتن تو به مشورت نشسته اند فورا خارج شو كه من خيره خواه تو هستم. [ سوره قصص آيه 20 

چون كنيز پيغام را رساند، اميرالمؤمنين با اطمينان خاطر فرمود: كشنده ناكثين و مارقين و قاسطين چه كسى خواهد بود؟ [ اين كلمه ها اصطلاحى است كه به ترتيب در مورد سپاه مخالف جنگهاى 'جمل' و 'نهروان' و 'صفين' بكار مى رود. ]  

نماز صبح برگزار شد، و خليفه امامت آن را به عهده گرفت، و خالد بن وليد در حالى كه با شمشيرش در كنار على عليه السلام قرار گرفته بود، منتظر پايان يافتن نماز و گفتن السلام عليكم ابوبكر گرديد...  

از سوى ديگر، خليفه عاقبت كار و شورش مردم، و كشتن على عليه السلام را در جولان ذهنش مى گذرانيد، و نتيجه كار را مى سنجيد، و مرتب تشهد نماز تكرار مى كرد، سرانجام گفت 

لا يفعلن خالد ما امرته يعنى خالد آنچه را كه به وى دستور داده ام، انجام ندهد. و بعد از سلام نماز را گفته و به پايان رسانيد 

على عليه السلام خطاب به خالد گفت: ابوبكر تو را به چه مأموريتى دستور داده بود؟  

خالد: كشتن تو 

على عليه السلام: آيا اين مأموريت را انجام مى دادى؟  

خالد: بلى، به خدا سوگند، اگر پيش از سلام دستورش را نقض نكرده بود، تو را مى كشتم 

على عليه السلام با دست مباركش گلوى خالد بن وليد را فشار داد، او لباسهايش را نجس كرد، و قوه ماسكه را از دست داد، در حالى كه 'خالد' زير فشار على عليه السلام دست و پا مى زد، مردم حاضر گريه مى كردند، و توطئه هاى دستگاه خلافت را محكوم مى نمودند 

ابوبكر مى گفت: عمر! اين رسوايى نتيجه فكر شوم تو است، و عمر مى گفت: به خدا قسم على عليه السلام خالد را مى كشد... و مردم هر چه التماس كردند على دست از خالد برنداشت 

ابوبكر و عمر به دنبال عباس بن عبدالمطلب فرستادند، تا از طريق وى على عليه السلام را از كشتن خالد منصرف سازند. عباس عموى پيامبر نزد على عليه السلام آمد، و حضرت را به قبر پيامبر متوجه ساخته، و عرض كرد: تو را به صاحب اين قبر دست از خالد بردار. على عليه السلام دست خود را برداشت، و خود را كنار كشيد 

بنى هاشم و دوستان على عليه السلام شمشيرها را كشيده، همراه با ضجه و ناله زنان و فرزندان به حمايت على عليه السلام برخاسته، ولى حضرت همه را آرام ساخت...  

اين قضيه كه به طور مفصل تر در كتابهاى شيعه آمده است، يكى از عيوبات بزرگ خلفاى اول و دوم است كه دهم صلاحيت آنان را نشان مى دهد، و ابن ابى الحديد آن را به عنوان يكى از 'مطاعن' ابوبكر نقل مى نمايد. [ الغدير، ج17 ص222 و223 طعن 12 احتجاج طبرسى ج1 ص117 و 118 اسرار آل محمد ص102 بحارالأنوار، ج28 ص305 و ج47 ص.365 نقل از آفتاب ولايت، ص232 -229