بازی وبلاگی
به درخواست دوست عزیزم خاک به این بازی وارد شدم.
پدر میگفت آن شب خواب به چشم نداشت.
خواهر بزرگم 6 ساله بود...میگفت هیچگاه صدای گوینده رادیو را فراموش نمیکنم که چطور چندین بار
تکرار کرده بود شاه رفت...
یکی از دوستانش گفته بود: بر میگردد!
دیگری گفته بود شاید همین دورو ور هاست...
یکی گفته بود تحمل ندارد و بیرون دویده بود برای پرسیدن خبر...
دیگری به بیسیم ور میرفت...
در قرارگاهشان از 52 نفر 18 نفر باقی مانده بود...همه رفته بودند ببینند چه خبر است!
پدر میگفت یک هفته زن و بچه ام را ندیده بودم و کشیک میدادم...باز هم صبر کردم
فرمانده گفته بود" بسیج نباید میدان را خالی کند...
مساجد را پر کنید....کنار بسیج بمانید"
اما پدر میگفت...وقتی خبر آمد امام آمده، آن روز تحمل نداشت..اولین نفر دویده بود بود
در خیابان بدون کفش!
یک موتوری سوارش کرده بود و به تاخت به دیدار معشوقش میرفت...کسی که تحمل دوری
اش را نداشت!!...
پ.ن: و میگفت از روزی که عشق کشورش را به خاک میسپردند...خرداد را هیچ گاه فراموش نمیکند!
از تمام دوستان درخواست میکنم در این بازی شرکت کنید.