سلام ای همراه همیشگی من

وقتی کودکی کوچک بودم... سوالم از مادر دیدن خدا بود...دلم میخواست با خالقم حرف بزنم...خدارا ببینم و لمس کنم
وقتی با کلام خدا آشنا شدم فهمیدم اینقدر خدا دوستم دارد که اگر با چشم دیده نمیشود حرف های خود را برایم هدیه گذاشته است
حرف هایی که با بزرگتر شدنم تازگی داشت...
ای قرآن! تو همانی هستی که شبهای کودکی با داستان های شیرینت به خواب میرفتم..آه چه خواب شیرینی.....



تو همان کتاب پر نوری که برای ورود به دبستان خواندم و از زیرشرد شدم...آه چه اعتماد به نفسی ....

تو همان کلامی که از جشن تکلیف کنار سجاده ام جای گرفتی و با تمام وجود میخواندم... آه چه لغاتی...
من بزرگ میشوم....تو را قبل هر امتحان میخوانم.... آیاتت شفای هر بیماریم و معانیت راه زندگی روشنم میشود..

.


اما من...برای تو چه کرده ام؟؟؟؟؟؟؟

تو همان قرآنی نیستی که به نامت قسم میخوردم؟
تو همان قرآنی نیستی که زینت بخش سفره های عید نوروز بودی؟
تو همان قرآن نیستی که سحر های رمضان تلاوتت دیوانه ام میکرد؟
تو همان قرآن نیستی که در هر زیارتگاهی چشم های منتظر به دنبالش میگردند؟
تو همان قرآن نیستی که با اعجازت قلب هر حافظ خسته را تسکین میبخشد؟
تو همان قرآن نیستی سر سفره های عقد جوانان امضای خوشبختی میزنی؟
تو همان قرآن نیستی......


آه.... دیگر نمیتوانم....من برای تو چه کــــــــرده ام؟؟؟؟؟؟؟ به این مقدار آبرویی که برایم مانده قسم...هرگز سکوت نخواهم کرد

اینجا با قللم...فردا با حضورم و آینده با به آتش کشیدن افکار خرافی و انحرافی خواهم جنگید...من سربازت خواهم بود تا ابد...

و اما وظیفه من چیست؟

آری من تو را همواره میخوانم...حفظ میکنم...تفسیر میکنم...خود را قوی میکنم...و روزی طلبه ای بزرگ خواهم شد....مبارزه خواهم کرد....